تبليغاتX
برای خاطر نخستین گلها







برای خاطر نخستین گلها

دل من در سبدی عشق به نیل تو سپرد نگهش دار به موسی شدنش می ارزد

باران ؛ پاییز ؛ دلتنگی ...

آسمان خاکستری رنگ

بغض باران در نگاهش

خنجری در سینه دارد

توده ی ابر سیاهش

...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 21:23 توسط مریـم |

نمی دانم چیستم و کیستم ...

روشنایی را می شناسم و به دنبال سیاهی می روم

پاکی را می شناسم و به دنبال گناه می روم

بیابان عارف را می شناسم و به شهرهای شلوغ می روم

همه چیز از آن سو آغاز می شود

از پندار هیچ.

- هیوا مسیح -

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 23:0 توسط مریـم |

این روزها که می گذرد ...

 این روز ها که می گذرد، خوب نمی گذرد ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 23:47 توسط مریـم |

خداحافظ بیست سالگی ...

امروز بیست و یک ساله می شوم ، درست راس ساعت یازده و چند دقیقه صبح . امروز همان فردای دیروز و دیروز فرداست...ما آزموده ایم درین شهر بخت خویش    بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش

۱۹ آبان ۱۳۸۸

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 0:17 توسط مریـم |